العلامة المجلسي
1103
حياة القلوب ( فارسي )
منافقان گفتند : چه بسيار نزديك است فردا ودروغ أو معلوم خواهد شد ، چون روز ديگر شد منافقان رفتند به در خانهء آن زن كه حال أو را معلوم كنند ، أهل خانه گفتند كه زنده است ! پس آمدند به خدمت آن حضرت گفتند : يا روح اللّه ! آن زن را كه ديروز خبر دادى كه خواهد مرد ، نمرده است . فرمود : خدا آنچه مىخواهد ، مىكند ، بيائيد تا برويم به خانهء أو . پس به در خانه أو رسيدند ودر زدند ، شوهرش بيرون آمد ، عيسى عليه السّلام فرمود : رخصت بطلب كه مىخواهيم بيائيم واز عيال تو سؤال بكنيم . آن جوان رفت وزن خود را گفت كه : حضرت عيسى با جماعتى آمدهاند ومىخواهند با تو سخن بگويند . پس آن دختر جامهاى بر سر خود كشيد ، عيسى عليه السّلام داخل شد واز أو پرسيد : ديشب چهكار كردى ؟ گفت : نكردم كارى مگر كارى كه پيشتر مىكردم ، در هر شب جمعه سائلى مىآمد به نزد ما وآن قدر چيزى به أو مىدادم كه قوت أو بود تا هفتهء ديگر ، چون در اين شب آمد من مشغول بودم وأهل من نيز مشغول زفاف من بودند ، چندان كه صدا زد كسى جواب أو نگفت ، پس من به نحوى برخاستم كه كسى مرا نشناخت رفتم ودادم به أو آنچه هر شب جمعه به أو مىدادم . حضرت عيسى عليه السّلام فرمود : از روى فرش خود دور شو . چون دور شد وفرش را برچيدند ، ناگاه در زير فرش أو أفعى ظاهر شد مانند ساق درخت خرما ودم خود را به دهان گرفته بود ! حضرت فرمود : به آن تصدّقى كه ديشب كردى خدا اين بلا را از تو دفع كرد واجل تو را به تأخير انداخت « 1 » . وبه روايت ديگر از ابن عباس منقول است كه : روزى حضرت عيسى عليه السّلام در عقبهء بيت المقدس بود ، پس شياطين آمدند كه متعرض ضرر أو شوند ، پس حق تعالى امر كرد
--> ( 1 ) . امالى شيخ صدوق 404 ؛ قصص الأنبياء راوندى 271 بطور اختصار .